Press "Enter" to skip to content

امید …

پیش نوشت) تقریبا یک سال پیش بود که ایده وبلاگ نویسی به ذهنم خورد. از آن موقعی این اتفاق افتاد که تصمیم گرفته بودم محیط خودم را بهبود بخشم. با خودم تصمیم گرفته بودم از امید و بهبود و راه حل بنویسم. با همه آدم هایی که می گفتند سخت است می جنگیدم و از گنجینه تلاش خودم خرج می کردم. این چند وقت که مطلب نگذاشتم علتش واقعا این نبود که مطلبی ننوشته ام ، اما در همه آنها یک چیز موج می زد. ناامیدی. همه آنها را یکی پس از دیگری تصمیم بر منتشر نکردن گرفتم و پس از مدتی از خودم و خدای خودم خجالت کشیدم و تصمیم گرفتم تا از خود امید بنویسم. این نوشته احتمالا تا حد خوبی به دردودل نزدیک باشد. بنابراین اگر می توانید زمان خود را صرف خواندن مطلب مفیدتری کنید اگر این صفحه را ببندید چیزی را از دست نخواهید داد.

شب بود حس غریبی داشتم. توییترم را باز کردم در قسمت بیو نوشته بودم : “برخلاف رسم کاربران توییتر : پرامید پرنشاط پرتلاش” . با خودم فکر کردم انگیزه چه پدیده ارزشمندی است. مانند جوانه ها برای یک گیاه می ماند. اگر جوانه بشکند یا به هر دلیلی آب به آن نرسد و خشک شود گیاه دیگر از آن سمت رشد نخواهد کرد. روی گل خودم این ویژگی را دیدم که بعد از شکستن جوانه آن محل رشد کاملا بسته شد. شروع کردم به گفتن حرف های امیدبخش اما اثر نداشت. مطلبی که درباره خارج رفتن نوشته بودم را خواندم. اثری نداشت. مطلبی که درباره بهبود شرایط نوشتم را خواندم باز هم اثری نداشت. خودم هم امیدم را به آنها از دست داده بودم. شاید هم صرفا خسته شده بودم. نمی دانم. سرم روی بالش می گذارم و بدون فکر می خوابم. صبح که بیدار می شوم به ناامیدی طعنه ای می زنم و روز خود را دوباره با امید آغاز می کنم.

راستش توصیف ناامیدی کار سختی نیست. امید داشتن است که سخت است. آدم های ضعیف ناامید می شوند. اما امید به شکست تفنگ با استفاده از شمشیر حماقت است. کاری که شاه اسماعیل کرد و عده زیادی را «بیهوده» به کشتن داد. فکر می کنم یکی از مهم ترین سرمایه های یک کشور امید جوان های آن کشور است به این که قرار است این کشور به جای بهتری تبدیل شود.

نگاهی به ناامیدی های اطرافم :

یادم می آید تصمیم گرفته بودم به ویژگی های خوب نگاه کنم و فردای همان روز تلگرام فیلتر شد. دلایل فیلتر شدنش را می خوانم و کمی فکر می کنم. واقعا ارزش مصلحت هایی که در دلایل آمده بیشتر است یا اعتماد مردم؟

زیاد ویکی پدیا می خوانم. خیلی زیاد. اکثر آدم های معروف را از ویکی پدیا می شناسم.ماجرای تاینی مویز ها ، نارنجی ها و سعید مرتضوی ها را که می خوانم دلم می گیرد.

همین چند وقت پیش بود که قرار بود یک پروژه دولتی را همراه با یک دوستم شروع کنیم که در هر صورت به هم خورد و امروز فهمیدم تقریبا بیش از ۹۰ درصد هزینه ای که برای آن پروژه بود به دست دلال ها خورده شده بود و به ما به عنوان کارگر آخر با حقوق بخور و نمیر گفته بودند که بیا و این پروژه را انجام بده. باز هم دلم می گیرد.

وقتی می بینم اکثر دوستان نزدیکم و دوستان شریفی ام می خواهند بروند و وقتی دوستم می گوید که نرخ رفتن در شریف ۸۰ درصد است باز هم دلم  می گیرد. حالا می فهمم چرا ملت درس را با جدیت و با هدف نمره می خوانند. این درس بلیت رفتنت است.

توییتر را باز می کنم. ماجرای دعوای دودسته گروه که به جان هم می افتند و با استدلال های حال به هم زن می خواهند حال هم را بگیرند عصبانی ام می کند.

 

آیا این پدیده دلالی و دزدی آنقدر ریشه دوانده که نتوان آن را درمان کرد؟

آیا واقعا امید به بهبود هست؟ یا دخیل به کنده بی ریشه بسته ایم؟

 

به راستی که کاشتن گیاه در بیایان بی آب و علف و امید به رشد آن کم کاری نیست. اما وقتی می بینی همین الان که در این بیابانی زیر سایه درختی نشسته ای که عده ای با خون دل و امید کاشته اند و شب و روز با عرق خود آن را آبیاری کرده اند به خودت می لرزی. نکند من هم تعهدی داشته باشم برای آیندگان این جغرافیا؟

راستش اگر رو راست باشم احتمالا بخش خوبی از ناامیدی ام در این است که حس می کنم تلاش هایم نتیجه ای نداده. می بینم که نمی توانم مثل شعبانعلی آنقدر بزرگ باشم که متمم را راه بیندازم. می بینم که تلاشم در بهبود شرایط اطرافم تقریبا نتیجه ای نداشته. چرا باید به آینده امید ببندم. دوستی داشتم که با افتخار از شغل دلالی اش یاد می کرد (به شغلش عنوان استارت آپ را هم داده بود تا برای همیشه حالم از استارت آپ به هم بخورد). فراموش کرده بود که مهندس وظیفه اش تولید است. باید کنار دست کارگران و کشاورزان کارهای تولیدی انجام دهد. یادش رفته که اگر درامد تولید و کار پایین تر از دلالی و دزدی است دلیل بر این نیست که دلال شویم. من از روزی که تصمیم به بهبود گرفتم سعی کردم روابط اطرافم را بهینه کنم. سعی کردم هر چه راهکار دارم در همین وبلاگ بریزم. اما حس می کنم نتیجه عکس داشت. یعنی اگر کسی می خواست طبق حرف من تغییر هم کند احتمالا دیگر غرورش این اجازه را به او نمی داد. سعی کردم به بقیه بگویم برای انجام کارهای بزرگ باید گروه شویم و سعی کنیم آرام آرام رشد کنیم نتیجه این بود که یکی از بچه ها به من گفت چرا می خواهی خودت را مطرح کنی. دلم حسابی گرفت و بی خیال قضیه شدم. اعتقاد داشتم مهم ترین کارکرد این دانشگاه ایجاد ارتباط بین جوانان فعال و پرتلاش است تا بتوانند آینده این سرزمین را با هم بسازند نتیجه اش این بود که آخرین بار وقتی به یکی از دختر های دانشکده در آسانسور سلام کردم رویش را برگرداند تا چهره ام را نبیند بی خیال این قضیه هم شدم سعی کردم همان آدم نسبتا گوشه نشین شوم و شرایط را بپذیرم.

اما با همه این غرهایی که زدم و شما را مجبور به خواندنش کردم و الان که نوشتم واقعا حس بهتری دارم. (معذرت می خواهم از این حد از خودخواهی!) باید بگویم فکر می کنم هیچ کدام از این موارد نمی توانند دلیل لازم برای ناامیدی باشند. هر آدمی موقعی خسته می شود و نیاز به ترمیم دارد. بعد از همه حرف های بالا که می تواند روح شما را هم آزرده باشد می خواهم بگویم کار گروهی کارم به من یاد داده که اگر یک نفر هم امید دارد به احترام امید او هم که شده با قدرت کنارش بایست. و اگر دیدی کسی امیدش را هم از دست داده او را جدی بگیر حرف هایش را بشنو و کمکش کن که دوباره بلند شود. چیزی که من دیدم این است علت بسیاری از مهاجرت های انسان های تحصیل کرده این مملکت ناامیدی از وضع موجود است. ناامیدی از این که وضع بهتر نخواهد شد. چه باید کرد؟ فکر نمی کنم استادی باشد که وبلاگم را بخواند اما فکر می کنم مهم ترین کسانی که می توانند این مشکل را حل کنند اساتید دانشگاه ها هستند. آنها هستند که می توانند با گفتگو با دانشجو امید تزریق کنند. اما چیزی که می بینیم این است که دانشجو و استاد در دو دنیای متفاوت اند. آسانسور، دستشویی و حتی در ورود آنها با هم تفاوت دارد تا خدای نکرده استاد و دانشجو رودررو نشوند. در هر صورت اگر شما استاد هستید پیشنهاد می کنم به این قضیه بیشتر فکر کنید و برای آن برنامه ریزی کنید چرا که شما مهم ترین عوامل در رفع ناامیدی دانشجوها هستید.

دوستی در خوابگاه دارم که ساده می گوید ما باید این کشور را بسازیم کمی شک می کنم اما به عمق حرف او فکر می کنم. اگر من که جوانم منبع ایجاد تغییر نباشم چه کسی می تواند باشد؟ به قول محمدرضا زمانی عزیز که از خوانندگان وبلاگ زیبایش هستم : می دونم که میشه…

دوست دارم از افرادی که برای پیشرفت و درست انجام دادن کارشان در دانشگاه تلاش کردند بنویسم و این لیست را پیوسته تکمیل کنم. چون می ترسم. می ترسم از آن روزی که این افراد هم امیدشان را از دست بدهند. می نویسم تا شاید اگر روزی در پس ناامیدی نامشان را در اینترنت جستجو کردند بدانند که کسی بوده که قدر زحماتشان را بداند.

این لیست را پیوسته به روز خواهم کرد اگر شما هم انسان های امیدوار در اطافتان دیدید بگویید تا اضافه کنم شاید روزی همین نوشته توانست جوانه امیدی در دل یک نفر شود.

استاد علی دیزانی : تنها درس عمومی این دانشکده که تا ابد فراموش نمی کنم. درس اخلاق مهندسی. استادی بادغدغه که با درد از مشکلات برایمان گفت. برایمان گفت که اگر شب باشد و چراغ قرمز باشد و رفتن شما به هیچ کس صدمه نزند آیا می توانیم از آن چراغ رد شویم؟ برایمان از پیدا کردن راه حل سوم و از راهکارهای عملی در مهندسی گفت. از بهایی که باید برای داشتن اخلاق بدهیم گفت. و از بهاهایی که خودش برای داشتن اخلاق داشته است گفت. سرت سلامت استاد.

استاد مریم امیرحایری : درس آمار را با ایشان داشتم. مهم ترین ویژگی که در ذهنم از ایشان می ماند این است که در هر شرایطی نهایت کاری که می توانستند بکنند را انجام دادند. این که به دانشجویان کارشناسی بها بدهی. با آنها صحبت کنی و سعی کنی کمکشان کنی وقتی تعداد زیادی دانشجو داری واقعا صبر و امید می خواهد.

سید محمد احمدپناه : می توانید بارقه های امید را در این توییت ببینید D:  پاینده باشی مرد تمام نشدنی دانشکده کامپیوتر امیرکبیر.

استاد محمود ممتازپور : از معدود استادهایی که تمام تلاشش را می کند تا بهترین ارائه ای که می تواند را بدهد. ویژگی ای که در اساتید کم دیده می شود.

 

۶ Comments

  1. محمدرضا
    محمدرضا ۱۳۹۷-۰۲-۲۶

    سلام امیرحسین جان
    نمی‌دونم چقدر به «همزمانی» اعتقاد داری. احتمالا خیلی‌ها اون رو احمقانه می‌دونند؛ اما من بارها نشانه‌هایی از این رو در زندگی‌ام دیده‌ام – و می‌بینم..
    یکی از این همزمانی‌ها، همین امروز بود که با خودم فکر می‌کردم “واقعا امکان‌پذیره که یک روزی درست بشه؟” – میدونیم خیلی چیزها سرجاش نیست و این احتمالا هر از چند گاهی حالمون رو بد کنه -. الان با نوشته تو روبرو شدم که درباره همین بود.

    خوندن نوشته‌ات حس خوبی بهم داد. خیلی. ممنونم ازت :‌)

    • امیرحسین
      امیرحسین ۱۳۹۷-۰۲-۲۶

      سلامت باشید
      ایشالله که همه چی درست میشه.
      خوش حالم که این طور بوده 😊

  2. علی
    علی ۱۳۹۷-۰۲-۲۶

    اول فکر کردم شاه اسماعیل خودمونو میگی 🙂

    • امیرحسین
      امیرحسین ۱۳۹۷-۰۲-۲۶

      ایشالله چند سال دیگه اسم اسماعیل رو هم می نویسم 🙂

  3. محمدرضا
    محمدرضا ۱۳۹۷-۰۳-۰۱

    واقعا حرفت درسته، خودت هم میدونی من این امید رو خیلی وقته به شکل غیر منطقی ای دارم، خیلی وقت ها بهش شک میکنم اما وجود داره، اما امیدم به تغییر روند مسئولین و بزرگتر ها نیست چون حس میکنم نسل قبلی شدیدا به ریسک کردن ایزوله هستن و دلشون میخواد با شتاب صفر و بدون دردسر زندگی کنند(نمیدونم ریشه در کجا داره)، در حالی که به نظرم وقتی حرکت مملکت منفی شده بدون شتاب و صرف انرژی، نمیشه مثبت شد.
    امید من به خودم و خودت و خیییلی از هم تفکر هامون هست که درد و راه حل مشترک داریم، مطمئنم آینده اینجوری نمیمونه اگه ما تفکرمون رو به زور(!) غالب کنیم.
    وبلاگ نویسی خیلی خوبه ، خیلی خیلی خوبه، اما از خودت و کسایی که این متن رو میخونند میخوام که تفکرشون رو آماده کنند برای نبرد. خدا هم میتونست بگه تفکر الهی خوبه و همه بیاید سمتش ، اما تفکرش رو محرک کرد تا جامعه رو بگیره، نماز، روزه، جهاد، مسجد، اذان، انواع اعیاد، انواع شب ها، انواع دعا ها، انواع مستحبات، همه سرباز های تفکر خدا هستند، همشون برای این هستن که تو انواع جنگ های ذهنی بشر، تفکر خدا حرفی برای گفتن داشته باشه.
    ما هم اگر تفکری داریم باید به جنگ ببریم، من تو دانشگاهمون یه گروه جمع کردم قراره ترم بعد مستند ارائه کنیم، دلم میخواد این مستند، مهره اول دومینو بشه برای سایر دوستان هم تفکرمون، که پویایی رو به جامعه دانشجویی(حد اقل) تزریق کنیم. همه میتونند حد اقل تو دانشگاه تاثیر گذار باشند، مثلا خودت میتونی اجازه نشریه مستقل از دانشگاه بگیری، حرف خودت و دوستات و اساتیدی که گفتی رو بنویسی و با بودجه دانشگاه چاپ کنی، من به این حرکت ها ایمان دارم، چون به تجربه دیدم که این حرکات، لایه هایی از اجتماع رو بهت نشون میده که تا حالا ندیده بودی…
    خلاصه اینکه وقتی یه تفکر کارا داریم، از اونجایی که به قول خدا: این تفکر شما نیست، تفکریست که من به شما دادم.
    پس بر کسی که این فکر رو داره، از نماز واجب تر هست که زکات این تفکر رو با انتشار اون بده…
    به امید روز های بهتر

    • امیرحسین
      امیرحسین ۱۳۹۷-۰۳-۰۵

      نوشتت واقعا امیدبخش بود. دستت درد نکنه.

      کلامت واقعا قشنگ بود و حرفت درباره این که ما نسبت به چیزی که فکر می کنیم درسته و مشکلی که می بینیم حل نشده مسئولیم رو قبول دارم. و به نظرم یه نکته دیگه هم حتما باید توجه کنیم. این که باید برای آبادی و بهبود تلاش کنیم هیچ شکی توش نیست. اما اگه دیدیم یه نفر دیگه هدفش آبادی و بهبوده اما راهکارش با ما متفاوته نباید سر تفنگ رو سمتش بگیریم. چیزی که من تو گروه های سیاسی دانشگاه می بینم. باید علاوه بر این حس مسئولیت بتونیم در جامعه ای که راه حل ها ممکنه متضاد باشه زندگی کنیم و خیلی از اوقات اگه حرف منطقی شنیدیم باید راحت از مواضعمون پایین بیایم. در واقع باید بتونیم با هم حرف بزنیم و دنبال راه حل های میانی کوچیک برای مسائل نه چندان بزرگ باشیم. اگه صحبت های دکتر فاضلی به نام افسانه فیل و پراید رو شنیده باشی میگن الان سطح تعارض تو جامعه اونقدر بالاست که دنبال حل مهم ترین مسئله ها نباید باشیم. باید بتونیم مسئله های کوچیک رو حل کنیم. مثلا باید بتونیم دانشگاه رو درست کنیم. همین که بشه جو دانشگاه رو طوری کرد که حرکت سازنده و تولید و علم ارزش باشه و حرکتی که فقط حرف و اسمه هیچ ارزشی نداشته باشه خودش شاید بتونه بزرگترین دستاورد نسل ما باشه.

      به شدت مشتاقم مستندتون رو ببینم. هر وقت نوشتید یا ساختید حتما یه نسخه اینترنتی هم بذارید که بشه خرید یا گرفت.

      این بحث ربطی به صحبتت نداره و صرفا همین طوری میگم! چند روز پیش داشتم فکر می کردم الان این کشور های اروپایی که عموما یه الگوی خوب توی قوانین اجتماعی برای ما هستند کدوم یک از مشکلاتی که به ما این سال ها از طریق فشار بیرونی تحمیل میشه رو داشتند. کدومشون همزمان مشکل آب و ارز و سیاست خارجی داشتند. کدومشون یه اسرائیل بقل دستشونه که هر لحظه میگه من دوست دارم شما نباشین. این جور مشکل ها دیگه داخلی نیستند بلکه شرایطن به هر حال باید باهاشون دست و پنجه نرم کرد. به امید بهبود 😉

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *