Press "Enter" to skip to content

از تو یاد می گیرم …

دستی به برگ هایت می کشم. لطافتش را حس می کنم. به معجزه زندگی می اندایشم. این که چگونه توانسته ای از خاک بی روح و سرد سر برآوری و نماینده ی زندگی باشی. چه آرام به من می گویی لذت دوست داشتن را. برایم از حال این روزهایت بگو. از نبرد های هر روزه ات با ناملایمت ها. راستی چرا برگ جدیدت کوچک تر شده؟ می دانم که بهانه ای نمی آوری و منتظر بهاری. می دانی که طبیعت جواب انتظار را خواهد داد. اما بدان امید من به همین برگ های هر چند کوچکت است. من را ناامید نکن.

از چه بگویم برایت؟ زندگی انسان ها را دیده ای. می دانی چگونه هستیم. لابد می دانی که هوشمندی را از خودمان تعریف می کنیم. دست خودمان نیست. طبعمان خودخواه است. موجوداتی را هوشمند می نامیم که مغز بزرگ تر دارند. می گوییم کلاغ باهوش است چون می تواند کلک بزند و کلک زدن حاصل شناخت و هوش بالاست. من نمی خواهم بگویم. ما انسان ها چندان از زندگی نمی فهمیم. می خواهم از تو بشنوم. از تو یاد بگیرم…

از تو یاد می گیرم هر طرف که نور باشد به آن طرف خودم را تا جایی که می توانم خم کنم. از تو یاد می گیرم در زمستان تاب بیاورم تا بهار برسد. از تو یاد می گیرم حتی اگر برگ هایت ریخت امیدت به ریشه ات باشد که او نجاتت می دهد. از تو یاد می گیرم تا از نخ نامرئی زندگی بالا روم و سعی کنم هر چند کوتاه از این مکان خاکی فراتر روم. از تو یاد می گیرم بخندم بر این موجود دوپای طمعکار!

اولین نظر را بگذارید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *