Press "Enter" to skip to content

پویش ، حرکت فعال و پیگیر در جستجوی چیزی

این چند وقت یکی از کارهایی که انجام دادم کمک کردن در مجله دانشکده‌مان بود که نامش پویش است. پویش یعنی حرکت فعال و پیگیر در جستجوی چیزی. به نظرم واقعا اسم زیبایی است. این پویش مربوط به ویژه‌نامه جشن سی‌سالگی دانشکده بود. طبق قولی که به خودم داده بودم باید بعد از سال‌های اول که درس خواندم و سال‌های بعدش که کارکردم؛ در حد توانم به دانشکده کمک کنم. این شد که گفتم بروم و در نشریه کمک کنم. البته این کمک کردن باعث شد تا هر چه زمان می‌شد برای وبلاگ بگذارم صرف آنجا کنم تا بتوانم محتوا تولید کنم. فکر می‌کردم (می‌کنم) اگر نتوانم دانشکده‌ای که در آن هستم را بهبود بخشم و حس خوب برای بقیه ایجاد کنم قطعاً در جامعه نیز نمی‌توانم به این هدف برسم.

کار کردن در مجله چالش‌های زیادی دارد که تا وقتی وارد آن نشوید آن را درک نمی‌کنید. به نظرم اگر قلم راحت در دستتان می‌چرخد حتماً یک‌بار تجربه‌اش کنید. دوست دارم تجربه آن را به‌صورت کوتاه اینجا بنویسم. شاید برایتان عجیب و یا بدیهی باشد اما تجربه‌هایی هستند که تمام وجودم حسشان کردم. دوست دارم اینجا ثبتش کنم تا برایم بماند.

در کارهای مجله موقع هدف‌گذاری اول کار فکر می‌کردم اولویت با گفتن مشکلات (بخوانید غر زدن) است. باید مشکلات را بگوییم تا به گوش برسد. فکر می‌کردم آدم‌ها مشکلات را نمی‌دانند یا نمی‌بینند. بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که آن‌کسی که باید بداند می‌داند! گفتن من صرفاً باعث خواهد شد حال بدی به بقیه منتقل شود. به این نتیجه رسیدم اولویت امید دادن برای بهبود بیشتر از راه‌حل دادن است. لااقل برای این بازه زمانی از تاریخ. البته نمی‌دانم چقدر در این زمینه و رسیدن به هدف امید دادن به بقیه موفق بودیم اما این هدف باعث شد چندی از متن‌ها حذف شود و شکل بعضی از متن‌ها هم تغییر کند.

و اما چه به دست آوردم و چه یاد گرفتم:

۱-  من یک احمقم!

آدمی بودم که خیلی از مشکلات می‌گفتم. از این می‌گفتم که در دانشکده‌مان تفاوت آن چیزی که هست و چیزی که می‌تواند باشد زیاد است. در همین وبلاگ نوشته بودم استادها باید به دانشجو امید دهند. می‌نوشتم از راه‌حل‌های کوچک برای مشکلات بزرگ! بعد از اینکه کمی کارکردم و با مشکلات آشناتر شدم فهمیدم آن حرف‌ها تا وقتی که در وادی عمل تلاش برای بهبود نکنی هیچ ارزشی ندارند. یاد گرفتم اگر با فلسفه وجودی یک سیستم مشکل نداری اما به عملکرد و کیفیت آن مشکل داری اگر مرد عملی وارد آن شو و درستش کن اما غر نزن. بدان که غر زدن تو نیروی پشت این سیستم را تغییر نخواهد داد و تنها کارکرد آن نابود کردن امید آن چندنفری است که در آن در حال تلاش‌اند. راستش این نتیجه را با پوست و گوشت و استخوان گرفتم و بعد از آن حس کردم چقدر احمق بودم! یاد گرفتم در حرف زدن‌هایم مدارا کنم و بدانم که احتمال غلط بودن حرفم در هر شرایطی زیاد است و ارائه راه‌حل‌های کوچک برای مشکلات بزرگ از حماقت ناشی می‌شود.

۲-  من در بهترین حالت یک نفرم.

باید برای همیشه یادم باشد که کارهای بزرگ نیاز به گروه قوی دارد. تنهایی کاری پیش نمی‌رود. چند دلیل هم دارد. اول اینکه اگر می‌خواهی کاری کنی که ماندگار شود تلاش یک نفر کافی نیست (هرچند شب و روز زور بزنی) دوم اینکه دید تو به عنوان یک نفر فقط یک پنجره است. من دیدم که در بعضی زمینه‌های می‌توانم نظر دهم اما در بسیاری از زمینه‌ها در مجله نظرم حتی به مرز قابل‌قبول بودن نمی‌رسد. امیدوارم همه بفهمیم که هم‌افزایی نقطه شروع کارهای مثبت است. چون باعث می‌شود دیدهای مختلف در کنار هم قرار گیرند. سوم هم اینکه در کارهای ازاین‌دست خستگی واقعاً می‌تواند آدم را از پای دربیاورد. اگر گروهی نداشته باشی که حرف‌هایت را بزنی و گوش شنوایی برای آن حرف‌ها نداشته باشی احتمال اینکه ببری و ادامه ندهی خیلی زیاد است. باید یاد بگیرم در مواقع سختی گوش شنوای دیگران نیز باشم.

۳- بسیاری از ما به سیستم پاداش و جزای اطرافمان وابسته شده‌ایم.

نمی‌دانم تعریف آزادی چیست اما فکر می‌کنم یکی از جنبه‌های آن این باشد که بتوانی فارغ از سیستم پاداش و جزا نیز کارکنی و به تلاش ادامه دهی. متأسفانه در این کار به این نتیجه رسیدم که گاهی آدم‌ها اطرافشان برایشان مهم است. برایش تلاش هم می‌خواهند بکنند اما این‌قدر به سیستم پاداش و جزا وابسته شده‌اند که این موضوع نمی‌گذارد بتوانند تلاش کنند. امیدوارم در هیچ دوره‌ای درگیر این سیستم پاداش و جزا که این روزها نمره است و چند روز دیگر می‌شود پول و بعدش بشود شهرت و … نشوم.

۴- مراقب حرف زدنم باشم.

راستش در این مدت دو دسته حرف را زیاد شنیدم که هر کدام به گونه ای اذیت و خرابم می کرد. دسته اول می گفتند بابا امید نداشته باش. هیچی درست نمیشه. الکی زور خودت رو تلف نکن. حالا این کار رو نکنی کی می فهمه و از این دست حرف ها. دسته دوم هم می گفتند خوش به حالت. وقت داری برای این کارها بگذاری! من که مجبورم برای فلان درس و فلان کار تلاش کنم و فرصت هیچ کاری از این دست ندارم. خوش به حالت که بیکاری! رویکردم سکوت بود. اما یاد گرفتم هیچ وقت در برابر کسی که در حال تلاش است از این دست حرف ها نزنم.

۵- دوستی ها!

احتمالا مهم ترین دستاورد من همین است. همان حس خوب ناشی از رساندن کار به مقصد با کسانی که دوست می نامیشان!

این عکس هم کسانی هستند که برای این نشریه تلاش بسیار کردند 🙂 نمی دانم چه طور باید از ماهین، پارسا و البته باقر که در تصویر زیر مشخص اند بابت تلاش هایشان تشکر کنم. این تصویر احتمالا چند‌سال دیگر عکسی خواهد بود که اشک به چشمانم خواهد آورد. یادآور تلاش هایی که کردیم!

 

این هم لینک دانلود این مجله : لینک

 

پی نوشت کاملا نامربوط :

قول داده بودم اگر جایزه ام رسید کمکم را به بنیاد کودک تکمیل کنم. جایزه ام رسید و این هم رسیدش! (هنوز به ریاکاری مثبت امید دارم!)

۸ Comments

  1. مرضیه
    مرضیه ۱۳۹۷-۱۰-۰۲

    چه قدر خوش فکر
    قطعا این طرز تفکر آینده ای روشن و بهتر رو هم برای شما هم برای جامعه ی تحت تاثیرتون، تضمین می کنه.
    نوشتنتون امیده.

    • امیرحسین
      امیرحسین ۱۳۹۷-۱۰-۰۴

      ممنون از دیدگاهتون. کلی امید و انرژی بهم داد.
      امیدوارم که همه بتونیم در حد توانمون آینده روشن رو بسازیم 🙂

  2. ماهین میرشمس
    ماهین میرشمس ۱۳۹۷-۱۰-۰۵

    در مورد گزینه اولتون موافق نیستم :دی اینکه چون غر میزدین یا مشکلات رو بیان می‌کردین، دلیل بر این نمیشه که احمق بودین یا هستین!! صرفا از دریچه‌ی دیگه‌ای به قضیه نگاه می‌کردین. یکی از چیزایی که تو این مسیر آدم یاد می‌گیره به نظر من، باز کردن دریچه‌های متفاوت به روی یک موضوعه. درست همونطور که خودتون گفتین.
    منم خیلی خوشحالم از نتیجه خوبی که داشتیم و همکاری‌ای که با وجود تیم کوچیکمون، به بهترین نحو انجام دادیم ^_^

    • امیرحسین
      امیرحسین ۱۳۹۷-۱۰-۰۶

      درست می گید. یه مقدار واژه احمق بار معنایی زیادی داره واسه مفهومی که من می خواستم! ولی خب منظورم این بود که وقتی اینقدر سریع گاهی به نتیجه می رسم که حرف ها و رفتارهای دیروزم غلط بودند دیگه نمی تونم هیچ حرفی که امروز می زنم رو با قطعیت بگم. هدفم این بود که به خودم بگم وقتی تجربه ثابت کرده رفتارها و حرف هام بخشیشون همیشه غلطه مراقب باشم تا همیشه مدارا کنم. یه بخش از این نتیجه از خود همین وبلاگ اومد البته که به خاطر بی ربط بودن به این نوشته ننوشتم ولی خب من الان وقتی حرف های دو سال پیش رو می خونم بعضی هاش رو باورم نمیشه خودم نوشتم و خب یکی از بزرگترین خوبی های وبلاگ هم همینه که بفهمی چیز خاصی نمی دونی!
      منم همین طور! امیدوارم بتونیم کارهای بزرگتر هم بکنیم تو جامعه و دانشگاه 🙂

  3. فاطمه.چ
    فاطمه.چ ۱۳۹۸-۰۱-۲۶

    ترم پیش من پروژه‌ آخر ترممو به نفر اول از راست تحویل دادم. :)))

    • امیرحسین
      امیرحسین ۱۳۹۸-۰۱-۲۶

      ایشالله که خیر بوده :)) چیزی که زیاده از این پروژه ها و اینا
      فقط خدایی حجم عکسی که روی صفحه اول وبلاگتونه زیاده 😅 (۳.۳ مگ و ابعاد ۶۰۰۰ × ۳۳۷۶ که برای چهار برابر یه صفحه ۴k و حتی یه تلویزیون ۷۰ اینچی هم مناسبه!!)
      البته واقعا قشنگ بود و وقتی لود شد والپیپرم شد دیگه 😊

  4. فاطمه.چ
    فاطمه.چ ۱۳۹۸-۰۱-۲۶

    می‌دونم زیاده، ولی دوست ندارم حجمشو بیارم پایین. انگار دیگه خودش نیست.

    • امیرحسین
      امیرحسین ۱۳۹۸-۰۱-۲۶

      صحیح
      احتمالا به خاطر نقطه های ریزی که توش داره تفاوت کیفیتش راحت تر حس میشه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *