Press "Enter" to skip to content

کارخانه تولید کاه

این صفحه قرار نیست تسلی‌بخش باشد. اگر انتظار دارید این پست هم مثل پست های دیگر این بلاگ دوباره حرف مسخره ای از امید بزند که بله مشکل حل می‌شود، ما تلاش کنیم درست می‌شود و از این حرف‌ها، همین الان این صفحه را ببندید. این صفحه پر از احساس است. احساس‌های بد ولی واقعی. منطق در آن به سختی یافت می‌شود. قرار است فقط باشد برای بعدها. نویسنده در این صفحه از داستان به این نتیجه رسیده که دل به غبار بیابان بسته بوده و حالا که باد آمده دیگر چیزی در دستش نیست. به این نتیجه رسیده که امید بی‌فایده است. امیدِ داشتنِ شالیزار در بیابان پوچ است. شدنی نیست. این صفحه احساسات خالص من در این روزهاست. این صفحه فقط و فقط برای خودم است. برای این که چند سال دیگر اگر توانسته بودم بروم بدانم که چرا نباید دلم تنگ شود.

قرار نیست حرف قشنگ بنویسم. قرار است حرف دلم را بنویسم. مثل همه دفعه‌های قبل. دلم قبل‌تر ها روشن‌تر بود. امید کم بود ولی بود. دلم می‌گفت می‌شود اما نشد. همان دلی که می‌گفت ریشه‌های قوی داری به آنها احترام بگذار اکنون در کنار این ریشه سوخته بی اعتنا ایستاده است. می‌گفت مثل یک آدم عادی زندگی کن. عاشق شو، به پدیده‌ها عشق بورز، زندگی کن، اما حواسش نبود که این حرف‌ها را دارد در بین توده‌های کاه می‌زند. زیر سقف کارخانه کاهی که هر روز نفرت تولید می‌کند و فکر می‌کند این کاه نفرت‌ها قرار است امنیتش را تامین کنند. کارخانه‌دار با خودش گفته بود همه جا را پر از کاه می‌کنم تا هر کس خواست اینجا را آتش بزند اول از همه مجبور باشد خودش را بسوزاند.

عصبانی‌ام. نمی‌دانم از که. البته شاید هم بدانم اما دقیقش را نمی‌دانم. نمی‌توانم دقیق فکر کنم. از کسی که بخواهد منطقی حرف بزند عصبانی می‌شوم. می‌دانم این کارم منطقی نیست. اما چه کنم؟ شما به دیوانه می‌توانید بگویید دیوانه نباش؟ اما یک چیز را می‌دانم. این لحظه‌ها مهم‌اند. باید برای خودم ثبت شوند. باید ثبت شوند چون انسان فراموش‌کار است. یادش می‌رود چه بر او گذشت. چه شد که فلان تصمیم را گرفت.

می‌خواهم کار کنم اما فکرهای ناجور امانم نمی دهد. 

می‌خواهم زندگی کنم اما حس غربت امانم را می برد.

می‌خواهم لذت ببرم اما عقده هایم جلوی چشمانم می‌آیند.

می‌خواهم عادی باشم ولی خبرهای غیرعادی می‌شنوم.

می‌خواهم احساس داشته باشم اما چند وقت پیش کشتمش.

می‌خواهم فریاد بزنم اما صدایی از گلویم در نمی‌آید.

می خواهم کمی نور ببینم اما اشک جلوی چشمم را گرفته است.

بله این داستان این روزهای من است. داستان تکراری زندگی در سطل آشغالی که در آن به دنبال آینده گشتم. داستان تکراری زندگی در باتلاقی که ساکن ماندن بهترین گزینه برای زنده ماندنت است. بله این داستان ایران من است. 

سگ‌های زیادی دنبالم‌اند.

در حال فرارم. 

شاید من را گرفتند. 

اما هنوز زنده‌ام و در حال دویدن.

اولین نظر را بگذارید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *